تبليغاتX
از تو اي زندگي محنت بار بخدا سير شدم سير شدم عشق و زندگي
condemned to life doing

سلام  دوستان وبلاگ به این آدرس انتقال یافت

 آدرس وبلاگ جدید

www.hamed002.blogfa.com

www.hamed002.blogfa.com

www.hamed002.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:43  توسط حامد  | 

: و خداوند زن را آفريد خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد نه از سر او تا بر او مسلط گردد نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب اوتا محبوب او باشد

 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند


 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر


 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...


 

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!


 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو


 


او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی


 


او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی


 


او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.


 


او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی


 


او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....


 


و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود       مادر می شود         پیر می شود و  میمیرد


 


وقرن هاست كه او
عشق می كارد و كینه درو می كند


 


چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند


 


و در قدم های لرزان مردش ، گام های شتابزده جوانی برای رفتن


 


و درد های منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...


و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.


 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

 

گفتنی های بی دلیل را آرامشی کذب است امشب نفرت از نفسهای دروغین دارم طناب بیاورید! شب موعود است! روحی مرده منتظر اوست جسدی هوای روحش را کرده...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط حامد  | 

TinyPic image

عزيزم تو  چشماي  من نگاه بنداز
هر وقت بكرم تو كابوس خاطرات
از عشق تو  فرياد ديگه  دادو بي داد
نگاهم شده بد اثرات خيال
اسوده خوابيدي منو نديدي
ببين تنهام  چراه چشاتو بستي
حالا هرچي خدا  سرت بياره  حقته
به من بگو جاي عشق چي تو قلبته
دنيارو  دوشم ميگيرم و ميميرم
اگه تو رو با غريبه ببينم ميميرم
اشكامو پاك كن بگو نميري
بگو اين لحظه رو داري خواب ميبيني
اشكامو پاك كن تو صورتم نگاه كن
كم غم داره دوباره صدام كن
دردمنو كسي نميدونه
اشكام بيرون ميزنه روي گونه
خندهات جلو چشامه
خستگي تو صدامه
دردهاتو بده من كه مرحم دردامه
حالا من بي تو تو دنيا كثيف من
صدام بغض  داره هنوزياده تو با من


توي دستاي من دستاي تو بود
اما تو رو از دست دادم خيلي زود
نميدونم شايد سرنوشت من بود
 بخاطر توباباتو  كردم من كبود
باورندارم كه اون دوست دارم گفتن هات از تهه دلت نبود
بازم بيابرگرد  نرو بيا پيشم بمون بگو ميخواي منو
 
تو دستام دستشه
تو چشمام چهرشه
تو ذهنم فكرشه
تو رگ هام نبضشه
تو دلم قلبشه
تو گوشم حرفشه
روي ديوار عكسشه
روي قلبم هك شده
دنيا چه بي مفهوم
عشق ما چه معصوم
دنيا چه قد قشنگه وقتي مي باره بارون
دوست دارم عزيزم بيا پيشم بمون
شعر زندگي رو بيا با من بخون
اگه بي تو باشم  بدون دگيه بي تو ميميرم
عاشق خندهات ميخوام از تو بوسه بگيرم
وقتي كه هستم من با اون ميرم به اوج اسمون
وقتي هستم من بي اون اشكام  بدون ميشه روون
خدا ر وخوش نمياد تو با من بد كني
بگو چطوردلت  اومد عشقم رو رد كني
ببين چي كار كردي كه سرمو بالا نمي كنم
ميخوام بميرم چون تو رو من نبينم

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط حامد  | 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند
 کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب
 لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که
 بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک
 صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت
 تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با
 من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به
 سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون
 را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي
 آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو
 در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از
 آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من
 هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با
 ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
 خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز
 کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
 دارم. روز خوبي داشته باشي...
 دوست و دوستدارت:خدا
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط حامد  | 

قیمت - قسمت اول
 
توضیح: این داستان رو بر اساس واقعیت زندگی یه پسر ایرانی به قلم میکشم...
بهروز روی تختش دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف. کتاب درسیش روی سینش پهن بود و مثلا داشت

درس میخوند! فکرش خیلی مشغول بود تمام ذهنش روی دوست دخترش میچرخید. روزی که اولین بار توی

حیاط دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن

روزی که ... همه اینا مثل یه فیلم از جلوی چشاش رد میشد و لبخند قشنگی رو روی لباش نقس میبست. یهو

احساس کرد دلش بدجوری واسه ندا (دوست دخترش) تنگ شده. موبایلش رو برداشت یه اس ام اس نوشت "

دوستت دارم" چند دقیقه براش بعد اس ام اس اومد بازش کرد ندا نوشته بود "من بیشتر" چشاش رو بست

لبخندش شیرین تر شد یه نفس عمیق کشید! کتابش رو آرود بالا شروع کرد به خوندن. چند خطی درس میخوند

چند لحظه ای به ندا فکر میکرد...
ندا روی تختش دراز کشیده بود با همون لبخند عمیق به بهروز فکر میکرد به روزی که اولین بار توی حیاط

دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن

روزی ... همه اینا مثل فیلم از جلوی چشاش میشد. از راه دور 2 تا بوس واسه بهروز فرستاد چشاش رو

بست یکمی استراحت کنه...
******
توی حیاط دانشگاه بهروز روی صندلی نشسته بود با رفیقاش میگفتن میخندیدن. یکی از رفیقاش داشت جک

تعریف میکرد... پسر میره جلوی کلیسا یه کشکشی در میاره صلیب رو نشونه میره میزنه ولی تیرش از کنار

صلیب رد شد پسره اخمی میکنه میگه  خورد پهلوش! دوباره صلیب رو نشونه میره میزنه بازم از کنارش رد

شد باز اخمی میکنه میگه  خورد پهلوش! ایندفعه حواسش رو کاملا جمع میکنه با تمرکز میزنه و درست

میخوره وسط صلیب پسره حال میکنه میزنه زیره خنده پدر روحانی با عجله میاد داد میزنه هی پسر چیکار

کردی؟ خجالت نمیکشی به آیین ما نشونه میری؟ پسره میزنه زیر خنده میگه نه! همون موقع هوا ابری میشه

صداهای عجیب میاد مه غلیظی درست میشه یه رعد و برق خفن میخوره زمین پدر روحانی پودر میشه

میریزه زمین! پسره با ترس و لرز به اطرافش نگاهی میکنه یهو یه مرد بزرگ از توی ابرا میاد بیرون میگه 

خورد پهلوش!!!... بهروز و دوستاش با صدای بلند میخندیدن و از این دقایق لذت میبردن. به ساعت نگاهی

کردن باید میرفتن سر کلاس تا گیر اون استاد بد اخلاق نیافتادن! خودشون رو جمع و جور کردن بدو بدو رفتن

سمت کلاس...
یه گوشه دیگه از حیاط ندا و چند تا از دوستاش روی صندلی نشسته بودن منتظر شروع کلاسشون بودن. همه

باهم پچ پچ میکردن در مورد پسرای دانشگاه حرف میزدن! یکی میگفت اون پسره رو دیروز دیدی؟ خیکی

اومده بود به شهلا میگفت کارت دارم! انگار شهلا خره نمیدونه اون چی میخواد بگه... وسط صحبت ها یکی از

دخترا زد روی شونه ندا (به یه پسر که اون طرف تنها روی صندلی نشسته بود آروم از سیگارش کام میگرفت

اشاره کرد) گفت نظرت در مورد اون چیه؟ ندا یکمی براندازش کرد گفت براوو! سوجه کدومتونه؟ دختره

خندید گفت هیچ کس! تازه وارده به هیچ کس محل نمیده همیشه تو لاک خودشه نه به کسی نگاهی میکنه نه

حرفی میزنه! حالا نظرت چیه به حرفش بیاریم؟ ندا لبخندی زد گفت عالیه! برنامه ریزی کن بریم سراغش یکم

بخندیم!
******
ندا و دوستاش کلاسشون تموم شد با هم توی حیاط دانشگاه قدم میزدن یکی از اون پشت آروم صدا کرد...

پیشت... پیشت... دوستش زد روی شونه ندا گفت همیشه عادت دارین همدیگه رو ایجوری صدا کنین؟ ندا

خندید گفت دیوونست دست خودش نیست شما برین بشینین من الان میام بعد راهش رو عوض کرد رفت یکمی

انور تر زد پشت بهروز! بهروز با عجله چرخید روش رو اینور کرد گفت چطوری جیگر؟ ندا خندید گفت

مرض با این صدا کردنت همیشه آبروی منو میبری مگه اسم ندارم هی پیشت پیشت میکنی؟ بهروز گفت

ببخشید حتما با پیشی اشتباه گرفتمت! ندا اخم خوشگلی کرد گفت حالا چته؟ بگو کار دارم میخوام برم.  ! بعد

دستش رو تکون داد گفت من باید برم کار دارم زودتر برو خونتون انقدرم چشم چرونی نکن خبراش واسم

میرسه بعد تند رفت پیش دوستاش. بهروز یکمی سرش رو تکون داد گفت صبح تا شب با دخترای دیگه پسرا

مردم رو لای ذره بین میبرین بعد به من میگه چشم چرون! سرش رو انداخت پایین رفت به سمت در خروجی.
دوست ندا آروم در گوشش گفت سوجه اومد. ندا گفت نریم بدتر ضایع بشیم؟ دوستش خندید گفت بچه ای؟

پاشو بریم میخندیم. پسر خوش قیافه اخماش توی هم به زمین خیره شده بود آروم سیگار میکشید و زیر لب

چیزی زمزمه میکرد. از سر و وضعش معلوم بود بقول معروف از اون بچه مایه داراست. ندا و دوستش

نزدیکش واسادن. دوستش آروم به اون پسر گفت ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ پسر نگاهی به

اون 2تا کرد هردوشون جذاب و قشنگ بودن دوباره سرش رو انداخت پایین با همون استایل قبلی به زمین

خیره شد گفت خواهش میکنم. دوست ندا گفت قیافه شما خیلی واسم آشناست هرچی فکر کردم به خاطر

نیاوردم واسه همین یکمی کنجکاو شدم! پسر با همون حالتی که داشت از سیگارش کام گرفت گفت حتما اشتباه

گرفتین. دوست ندا که انتظار نداشت این جواب رو بشنوه سکوت کرد گفت بله ببخشید حتما همینطوره فقط

میشه اسمتون رو بگین؟ پسر آروم گفت سامی. دختر گفت مرسی ممنون ظاهرا من اشتباه گرفتم اون یکی

دیگه بود خوشحال شدم بعد به ندا نگاه کرد گفت بریم! پسر آروم سرش رو تکون داد ندا و دوستش راه افتادن

رفتن همون موقع پسر توی دلش خندید گفت مادرقحبه خر خودتی!
ندا بلند زد زیر خنده به دوستش نگاهی کرد گفت خاک بر سرت! دید چطوری ضایع شدیم؟ دوستش اخمی کرد

گفت این دیگه کی بود اولین بارم بود یه پسر اینجوری باهام برخورد کرد! اصلا انگار نه انگا وجود خارجی

داشتیم! ندا گفت دمش گرم عجب آدمی بود خیلی اخلاقش باحال بود. دوستش گفت نمیدونم! ولی خیلی عجیب

بود! ندا به پسره خیره شد آروم گفت موافقم.
******
ب! بهروز گفت غرغر بسه زودتر برو الان مامانم میاد دیگه هردومون نمیتونیم بشینیم چون باید بریم بهشت

زهرا! ندا خندید رفت مانتو روسریش رو تنش کرد کیفش رو برداشت گفت هویی خبرتو دارما تو دانشگاه چشم

چرونی نکن این بار 100 ام! بهروز خندید گفت بقول شاعر بس کن حرف نزن خستم غر نزن!   ! ! بعد دستاش

رو تکون داد گفت بای بای بهروز جونم خنده ای کرد و از از خونه خارج شد بهروز هم  آروم تو دلش گفت

جونم هم مال تو...

ادامه دارد....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط حامد  | 

Image hosting by TinyPic

ساده است نوازش سگي ولگرد ديدن
ديدن آنکه زير غلطکي ميرود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستايش گلي
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
که ديگر نميشناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن که من انچنينم
آري زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم

                                                               

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:57  توسط حامد  | 

من از بودن در اينجاه خيلي خسته ام
سركوب شده به وسيله ي ترس هاي كودكانه
به فكر تو بخواهي من را ترك كني
آرزو ميكنم كه واقعا من را ترك كني
زيرا وجود تو انجاه پرسه ميزند
و من نمي خواهم من را در زندگي تنها بگذاري
اين زخم ها نمي خواهند التيام پيدا كند
اين عذاب خيلي واقعي به نظر مي رسد
اينجاه چيزهاي زيادي وجود دارد كه گذشت زمان نمي تواند آنها را از بين ببرد
وقتي تو گريه ميكني من تمام اشك هاي تو را پاك مي كنم
وقتي تو فرياد ميزني من با تمام ترسهاي تو ميجنگم
من در تمام اين سالها مي خواستم در آغوش تو باشم
اما تو آرام آرام همه وجود من شدي
تو مرا اسير كرده بودي
به وسيله نو ر افشاني خودت
اما حالا من وابسته به زندگي تو هستم كه توپشتش را خالي كردي
چهره تو ناگهان به صورت رويا هاي خوشايندي براي من تداعي مي شود
صداي تو تمام هوس و هواس مرا ميگيرد
اين زخم ها نمي خواهند التيام پيدا كند
اين عذاب خيلي واقعي به نظر مي رسد
اينجاه چيزهاي زيادي وجود دارد كه گذشت زمان نمي تواند آنها را از بين ببرد
وقتي تو گريه ميكني من تمام اشك هاي تو را پاك مي كنم
وقتي تو فرياد ميزني من با تمام ترسهاي تو ميجنگم
من در تمام اين سالها مي خواستم در آغوش تو باشم
اما تو آرام آرام همه وجود من شدي
من خيلي سختي كشيدم تا به خودم بگويم كه تو را از دست دادم
من فكر ميكردم كه تو هميشه با من هستي
من در تمام اين مدت تنها بودم
وقتي تو گريه ميكني من تمام اشك هاي تو را پاك مي كنم
وقتي تو فرياد ميزني من با تمام ترسهاي تو ميجنگم
من در تمام اين سالها مي خواستم در آغوش تو باشم
اما تو آرام آرام همه وجود من شدي

Image hosting by TinyPic 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط حامد  | 

دل من دير زماني است كه مي پندارد
دوستي نيز گلي است
مثل نيلوفروناز
ساقه ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است
آن كه روا ميدارد
جان اين ساقه نازك
دانسته بي آزارد

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:55  توسط حامد  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط حامد  | 

گریه ام میندازن . . .
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم
 صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است
که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:51  توسط حامد  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:6  توسط حامد  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:16  توسط حامد  |