|
condemned to life doing
|

خیلی ها بودن که مرا فراموش کردن همه فراموشم خواهند کرد تو نیز مرا فراموش
میکنی به امیدفراموشیم. مرا به باد بسپار
من پرواز خواهم کرد با بال های اتشینم که از روز اول میسوخت
من فریاد نمیزنم چون فریاد را از خود راندم تا به سیاهی برسم نترس سوی من بیا
و تن من را به همراه گنجشک های باغ چه هم بستر کن مرا در خود دفن کن
نگاه کن چه میبینی هیچ من تو را به جهنم خود دعوت نکردم در چشمانم نگاه نکن چون تو هم خواهی سوخت
حال که به درون من امدی ببین رنجی که من کشیدم روزگار بدی است نارنین در این دنیا باید به
دنبال هم درد باشی نه هم زبان نه هم نفس تو مرا درک نخواهی کرد فقط یک دیوانه مثل
من حرف هایم را می فهمد مرا ازاد کن من در خود بوجود خواهم امد....دوباره خواهم سوخت

اون رفت...تو موندی
Chris de Burgh
|
A child is born on a battlefield, |
كودكي در ميدان جنگ به دنيا آمده است |
|
A soldier boy falls to his knees, |
سربازي زانو ميزند |
|
And a woman cries in joy and pain, |
و زني از شادي و درد ميگريد |
|
When will we all live in peace again? |
چه گاه دوباره در صلح خواهيم زيست؟ |
|
A child is born where the wild wind blows, |
كودكي به دنيا آمده آنجا كه باد وحشي ميوزد |
|
In a country torn from the south to the north, |
در سرزميني كه از جنوب تا شمال تكه تكه شده |
|
And a family runs from day to day, |
و خانوادهاي كه روز به روز ميگريزند |
|
When will we see our home again? |
چه گاه دوباره خانهمان را خواهيم ديد؟ |
|
When will we see that simple truth, |
چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم |
|
That the only thing that's worth a damn, |
كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است |
|
The life of a child is more than a forest, |
جان يك كودك از جنگل مهمتر است |
|
The life of a child is more than a border, |
جان يك كودك از مرز مهمتر است |
|
Could ever be; |
آيا روزي فراخواهد رسيدكه اينچنين شود؟ |
|
A child is born in the desert sun, |
كودكي زير خورشيد صحرا به دنيا آمده است |
|
A tiny life has just begun, |
زندگي كوچكي آغاز ميشود |
|
And a mother cries for her hungry babe, |
و مادري براي كودك گرسنهاش ميگريد |
|
When will I feed my boy again? |
چه گاه به كودكم غذا خواهم داد؟ |
|
A child is born to an ordinary home, |
كودكي در يك خانهي عادي به دنيا آمده است |
|
East or west, it could be anyone, |
شرق يا غرب، هر كجا ميتواند باشد |
|
But we all want to know, |
اما همه ميخواهيم بدانيم |
|
Will my child survive to see the day, |
آيا كودكمان زنده خواهد ماند تا روزي را ببيند |
|
When we will be secure again? |
كه دوباره در امان باشيم؟ |
|
When will we see the simple truth, |
چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم |
|
That the only thing that's worth a damn, |
كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است |
|
The life of a child is more than a forest, |
جان يك كودك از جنگل مهمتر است |
|
The life of a child is more than a border, |
جان يك كودك از مرز مهمتر است |
|
The life of a child is more than religion, |
جان يك كودك از آيين مهمتر است |
|
The life of a child is only a heartbeat from eternity, |
جان يك كودك، تنها تپش قلبي از ابديت است |
|
We must believe, for the sake of humanity, |
ايمان بياوريم، به خاطر انسانيت |
|
We must believe... |
ايمان بياوريم... |
______

دوستش دارم !
Last Night


بردی دل من از تو آن میخواهم
وز گمشده ی خویش نشان میخواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آنچه که شد از تو آن میخواهم

با تشکر از دانیال عزیز

مي شد ازبودن تو عالمي ترانه ساخت
كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت
با تو مي شدكه صدام
همه جا رو پر كنه
تا قيامت اسم ما
قصه ها رو پر كنه
اما خيلي دير دونستم كه تو فقط عروسكي
كورو كر بازيچه ي باد
مثل يك باد بادكي
دل سپردن به عروسك
منو گم كرد تو خودم
تورو خيلي دير شناختم
وقتي كه تموم شدم
نه يه دست رفيق دستام
نه شريك غم بودي
واسه حس كردن دردام
خيلي خيلي كم بودي
تويه شهر بي كسي هام
تو رو از دور مي ديدم
با رسيدن به توافسوس
به تباهي رسيدم
شهر بي عابر وخالي
شهر تنهايي من بود
لحظه ي شناختن تو
لحظه تموم شدن بود
مگه ميشه از عروسك
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي كه نيست شد
روي دريا خونه ساخت