
fad eto black بسوي سياهي
انگار زندگي در حال محو شدنه
و اين هر روز بيشتر و بيشتر ميشود
و در خود گم گشته و سر گردانم وديگر هيچ چيز
و هيچ كس برايم اهميت ندارد
ديگر اميدي به زندگي ندارم
ديگر هيچ چيز برايم باقي نمانده
و هيچ چيز براي بخشيدن ندارم
براي رهائي (مرگ) نياز به پايان دارم
ديگر چيزها برايم مثل گذشته نيستند و من گويي
كسي را در درون خود گم كردم
ولي اين گمگشتگي مرگبار نمي تواند واقعي باشد
و من احساس ميكنم
كه قدرت تحمل كردن اين جهنم را ندارم
بي حوصلگي تا سرحد نابودي مرا فراه گرفته است
و تاريكي در من رخنه كرده است
روزگاري خودم بودم ولي اكنون نيستم.....؟!؟
هيچكس جز خودم نمي تواند مرا از اين جهنم نجات دهد
ولي اكنون ديگرخيلي دير شده
و من ديگر قادر به فكر كردن نيستم
فكر كردن به اينكه چراه بايد سعي خود را مي كردم
گوئي هيچوقت گذشتهاي وجود نداشته است
مرگ به گرمي به من خوش امد مي گويد
و من تنها ميتوانم بگويم خداحافظ......؟

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 19:56 توسط حامد
|

عشق سوزشي در برگ خيس
سوزش برگ وهواي نفس خويش
عشق را در نهايت در دلم ويران كند
مرگ بر انكه عاشق و معشوقه نيست

+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 9:19 توسط حامد
|

من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم
حبس خواهم کرد.

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:24 توسط حامد
|
دل به تو دادم
فتادم به بند
اي گل
بر اشك
خونين ام بخند

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد تو چه احساسی داری،وقتی برای هیچکس مهم نیست تو چه می خواهی،وقتی آدمها بیشتر از همیشه خودخواه و بی رحم می شوند،وقتی نگاههایشان مثل تیری قلبت را می شکافد و حرفهایشان مثل خنجری در دلت فرو می رود چکار میکنی؟
من حالم بهم می خورد از اینهمه ریا و تزویر،حالم بهم می خورد از تمام لبخندهای تصنعی،از محبتهای دروغینی که بوی تعفن می دهند،حالم بهم می خورد از آدمهایی که همجنان که مرا می بوسند،در ذهن خود طناب دار مرا می بافند

+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:27 توسط حامد
|
دوباره بايد بخونم يكي بود يكي نبود
ز شرار غم ميسوزم ز تماميه وجود
دوباره بايد بخونم يكي بود يكي نبود
بلبلي گوشيه ويرونه ميخوند براي يار
بعده مدتا كناربابا بگرفته قرار
تمومه رنج سفر رو برا يار داره ميگه
از غم بچه ها عمه داره ميگه
چي ميگه
بابا جون خوش اومدي به منزل فقيرونه
بيا بنشين بشنودردو دل يتيمونه
بابا جون خوش اومدي قربون خاك بدنت
بابا به خدا دلم ميسوخت رفتي سفر نديدمت
وقتي رفتي دشمنا آتيش زدن به خيمه ها
برا خاطر چي ميزدن كتك به بچه ها
بابا جون بابا جون بين همه عمه مون رو خيلي زدن
بابا جون بابا جون منو ببين به صورتم سيلي زدن
بابا جون بابا جون دردت بجونم
هركي صورتم رو ديده ميگه چون زهراه شده
صورت مادر تو آخه مگه چطور شده
بابا .. بابا جون داداش علي روبه كجاه بردي بابا
بچه ها ميگن اونو پيش خدا بردي بابا
بابا جون به من بگو بر سر تو چي اومده
داداشم علي اكبر واسه چي نيومده
من نميفهمم بابابعضي ها با هم چي ميگن
همه بهم ميگن يتيم بابا يتيم به كي ميگن
همه بهم ميگن يتيم بابا يتيم به كي ميگن
مگه هركي كه باباش رفته سفر يتيم ميشه
بابام بابام زندست بابام سفر رفته برام سوقاتي بياره
باباي من خيلي قشنگه بابادخترشامي ها
ميان جلو واي ميستن دلت بسوزه
ما بابا داريم توبابا نداري دلت بسوزه
دلت بسوزه نمي دوني چه كيفي داري دست باباتو بگيري راه بري
دلت بسوزه ما شباه سير مي خوابيم
دلت بسوزه ما شباه بسترمون گرمو راهته
مگه هركي كه باباش رفته سفر يتيم ميشه
مگه هركي كه باباش رفته سفر يتيم ميشه
يا يتيم اونه كه تو خرابه اي مقيم ميشه
يا يتيم اونه كه تو خرابه اي مقيم ميشه
اينجاه با زخم زبون آتيش به دل ها ميزنن
اينجاه رسمشون بده بچه يتيم رو ميزنن
بر مشامم ميرسد هر لحظه بوي كربلا
بر دلم ترسم بمان آرزوي كربلا
هر كيم يا هر چيم هر كيم يا هر چيم هر چيه كه بين همه ام
نكر از نكر هاي پسر فاطمه ام
پسر فاطمه سلطان تموم عالمه
عشق من اميد من پناي من يعني حسين
پسر فاطمه مهرمنو مهتاب منه
پسر فاطمه مهرمنو مهتاب منه
همه جا جار ميزنم حسين ارباب منه
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:54 توسط حامد
|
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 15:45 توسط حامد
|

آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور
مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن
ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است
كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 18:20 توسط حامد
|