تبليغاتX
از تو اي زندگي محنت بار بخدا سير شدم سير شدم عشق و زندگي
condemned to life doing

معشوق من
به آن تن برهنه بي شرم
بر ساقهاي نيرومندش
چون مرگ ايستاد
خط هاي بيقرار مورب
اندام هاي عاصي او را
درطرح استوارش
دنبال ميكند
معشوق من
گوئي ز نسل هاي فراموشي گشته است
گوئي كه تاتاري
در انتهاي چشمانش
پيوسته دركمين سواريست
گوئي كه بربري
دربرق پر طراوت داندانهايش
مجذوب خون گرم شكاريست
معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم نا گريز صريحي دارد
او با شكت من قدرت را
تائييد ميكند
معشوق من
او وحشيانه آزادست
مانند يك غريزه سالم
در عمق يك جزيره نا مسكون
او پاك ميكند
با پارهاي خيمه مجنون
از كفش خود غبار خيابان را
معشوق من
همچون خدا ونديدر معبد نپال
گوئي از ابتدا وجودش
بيگانه بوده است
او
مرديست از قرن گذشته
ياد آور اصالت زيبائي
او در فضاي خود
چون بوي كودكي
پيوسته خاطرات معصومي را
بيدار ميكند
او مثل يك سرود خوش عاميانه است
سرشار از خشونت وعرياني
او با خلوص دوست ميدارد
ذرات زندگي را
ذرات خاك را
غمهاي آدمي را
غمهاي پاك را
او با خلوص دوت ميدارد
يك كوچه باغ دهكده را
يك درخت را
يك ظرف بستني
يك بند رخت را
معشوق من
انسان سادهايست
انسان سادهاي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانه يك وذهب شگفت
در لابلاي بوته پستانهايم
پنهان نمودهام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:7  توسط حامد  |