|
condemned to life doing
|
عزيزم تو چشماي من نگاه بنداز
هر وقت بكرم تو كابوس خاطرات
از عشق تو فرياد ديگه دادو بي داد
نگاهم شده بد اثرات خيال
اسوده خوابيدي منو نديدي
ببين تنهام چراه چشاتو بستي
حالا هرچي خدا سرت بياره حقته
به من بگو جاي عشق چي تو قلبته
دنيارو دوشم ميگيرم و ميميرم
اگه تو رو با غريبه ببينم ميميرم
اشكامو پاك كن بگو نميري
بگو اين لحظه رو داري خواب ميبيني
اشكامو پاك كن تو صورتم نگاه كن
كم غم داره دوباره صدام كن
دردمنو كسي نميدونه
اشكام بيرون ميزنه روي گونه
خندهات جلو چشامه
خستگي تو صدامه
دردهاتو بده من كه مرحم دردامه
حالا من بي تو تو دنيا كثيف من
صدام بغض داره هنوزياده تو با من
توي دستاي من دستاي تو بود
اما تو رو از دست دادم خيلي زود
نميدونم شايد سرنوشت من بود
بخاطر توباباتو كردم من كبود
باورندارم كه اون دوست دارم گفتن هات از تهه دلت نبود
بازم بيابرگرد نرو بيا پيشم بمون بگو ميخواي منو
تو دستام دستشه
تو چشمام چهرشه
تو ذهنم فكرشه
تو رگ هام نبضشه
تو دلم قلبشه
تو گوشم حرفشه
روي ديوار عكسشه
روي قلبم هك شده
دنيا چه بي مفهوم
عشق ما چه معصوم
دنيا چه قد قشنگه وقتي مي باره بارون
دوست دارم عزيزم بيا پيشم بمون
شعر زندگي رو بيا با من بخون
اگه بي تو باشم بدون دگيه بي تو ميميرم
عاشق خندهات ميخوام از تو بوسه بگيرم
وقتي كه هستم من با اون ميرم به اوج اسمون
وقتي هستم من بي اون اشكام بدون ميشه روون
خدا ر وخوش نمياد تو با من بد كني
بگو چطوردلت اومد عشقم رو رد كني
ببين چي كار كردي كه سرمو بالا نمي كنم
ميخوام بميرم چون تو رو من نبينم
او گفت :آن روز كه خود را نثار عشق كردم باور داشتم كه زندگی یعنی اهدای عشق به آنكه می پرستی و تنها همین.اما امروز فهمیدم كه زندگی كارزاری جز شكست نیست .
آن روز او را تصویر زندگی میدانستم كه برایم حتی زیباتر از زندگی تجلی می نمود و امروز با یاد او حادثه مرگ برایم ملموس تر جلوه می كند .
وقتی او را خواستم حس كردم پایان بی قراری ام فرا رسیده است و امروز از همیشه تنهاترم.پریشانیم را در نداشتن می پنداشتم و امروز پس از داشتن تا همیشه افسرده ترم .
اعتماد به او را مظهر خوشبختی می اندیشیدم و امروز با اكسیژن بد بینی نفس میكشم .
پس گفت:دیروز را چون خیالی پندار كه گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس.امروز از خواب برخیز و با فراموشی كابوس دیشب با خردمندی گام بردار.
این بار پیش از آنكه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا كن .
نخست عشق چیست ؟دوم نیاز چیست ؟و سوم فرق میان این دو چیست ؟
عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف.
عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنكه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن .
پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری ازاو به منزله اسارتم نیست . چرا كه اسارت یعنی وابستگی و وابستگی به معنای نیاز .
حال آنكه من با پرستش عشق خودم را رها می سازم .
اگر آن عشق حقیقی است به سویم باز میگردد و در غیر اینصورت خودم را آزاده ای می پندارم كه با تپش میلیار دها سلول در بدنم در هستی به پرواز درامده ام . چه احساسی بر تر از سبكی و پرواز .پرواز تا نهایت بودن پرواز تا رسیدن .حس كردن . خواستن و با عشق زندگی كردن

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است