تبليغاتX
از تو اي زندگي محنت بار بخدا سير شدم سير شدم عشق و زندگي - زخم
condemned to life doing
قیمت - قسمت دوم
 
ندا با دوستاش توی حیاط نشسته بودن دوستش آروم بهش اشاره کرد نگاه ندا به اون سمت چرخید همون

پسری که اون روز باهاش صحبت کرده بودن با همون استایل عجیب آروم از مجتمع اومد بیرون رفت رو یه

صندلی نشست یه سیگار روشن کرد و دوباره به زمین خیره شد. دوست ندا آروم زد زیر خنده گفت این یارو

دیوونست! ندا اخمی کرد و به پسره خیره شد توی چهره پسر گیرایی خاصی میدید استایل عجیبش ندا رو

قلقلک میداد برای فضولی و اطلاعات بیشتر از اون! دلش میخواست دلیل این کارای اون رو بدونه. دوست ندا

زد روی پاش گفت چته؟ به چی نگاه میکنی؟ اون دیوونه؟ ندا لبخند آرومی زد گفت نه فقط حس فضولیم داره

دیوونم میکنه. دوستش گفت میخوایی دوباره امتحان کنیم؟ ندا آروم خندید گفت حرفشم نزن از قیافش معلومه

ایندفعه میکشه مارو! دوستش خندید گفت راست میگی این همه پسر تو این دانشگاه هست چرا به این دیوونه

بخندیم!
بهروز کلاسش تموم شد از مجمتع اومد بیرون یکمی اینور اونور کرد ندا و دوستاش رو دید سرش رو تکون

داد گفت باز دنباله سوجه میگردن اصلا من نمیدونم هدف این دخترا جز این از دانشگاه چیه؟! صبح تا شب

واسه همه دست میگیرن آخرشم حراست و ننه بابا بچه مردم و... همه یقه پسرا رو میگیرن میگن هدف شما

همه چیز به جز درس خوندنه! آروم راه افتاد به سمت در خروجی همینطور که آروم قدم میزد موبایلش رو

درآورد یه اس ام اس نوشت "کمتر مسخره کنین سوجه ها تموم نشن!" فرستاد واسه ندا. بعد از دانشگاه اومد

بیرون به اطرافش نگاهی کرد هوا نزدیک تاریکی بود خیابونا شلوغ بود مردم مثل همیشه توی هم میلولیدن

هرکس با یه بدبختی از این ور به اونور.
نیم ساعت بعد ندا از جاش پاشد با همه خداحافظی کرد هوا تاریک شده بود دوستاش گفتن واسا با هم بریم ندا

سرش رو تکون داد گفت نه میخوام یکمی قدم بزنم دوستاش باهاش خداحافظی کردن ندا با کنجکاوی سرش رو

برگردوند به اون پسر عجیب نگاه کنه ولی جز صندلی خالی چیزی ندید! آروم به سمت در خروجی حرکت کرد

و گفت یه حرکت عجیب دیگه! از در دانشگاه اومد بیرون آروم شروع کرد به قدم زدن فکرش به همه چیز و

همه جا مشغول بود از بهروز گرفته تا خونه دانشگاه درسا دوستاش و آخرش به یه چیز دیگه و اونم چیزی جز

نگاه و استایل عجیب اون پسر نبود! حس کنجکاوی دخترونش حسابی تحریک شده بود. توی خیابون هر کسی

از کنارش رد میشد یا یه تیکه خوشگل بارش میکرد یا میخواست شماره بده یا فحش میداد یا مسخره میکرد یا...

ولی ندا مثل همه دخترای دیگه عادت داشت واسش امری طبیعی شده بود. ندا اهل قدم زدن نبود ولی حتی

وقتی با تاکسی تلفنی جلوی در خونشون هم که پیاده میشد باز هم این صداهای غریب رو میشنید! از بقال و

چقال و پسر همسایه گرفته تا... انگار صدای پسرای غریبه واسه همه دخترای ایرانی یه عادت شده! جلوی در

خونه خودشون خونه دوستشون وجود مامان بابا برادر شوهر دوست پسر و... اصلا فرقی نداره! مهم اینه که

صداهای غریبه باید به گوش دختر ایرانی برسه. ندا همینطور که قدم میزد صداهای غریبه بیشتر شده بود و

واقعا از قدم زدن خودش پشیمون شده بود تو دلش گفت چه غلطی کردم بعد از یک عمر خواستیم 2قدم راه

بریم. تاکسی تلفنی خاصی اون دو رو بر نبود و مجبور شد کنار خیابون واسه برای تاکسی. یکم بعد ندا به

خودش اومد دید از جلو پاش تا خود کرج ترافیک شده! و یه واقعیت دیگه رو فهمید اینکه کنار خیابون برای

تاکسی واسادن معنی تابلوی "من .........." رو میده! و یادش اومد دختر ایرانی نباید کنار خیابون واسه برای

تاکسی چون انقدر ماشین های جور واجور جلو پاش وامیسه که تا 6 خیابون پایین تر ترافیک درست میشه و

این واسه مامورهای محترم راهنمایی رانندگی اسباب زحمت اضافی است و بس! ندا سرش تکون داد فقط توی

ذهنش میگفت غلط کردم پیاده از دانشگاه اومدم بیرون! راست میگفت. دختر ایرانی چه حقی داره پیاده بخواد

قدم بزنه؟ اصلا مگه خیابون ارث باباشه بخواد قدم بزنه؟ بره توی حیاط خونشون اگرم حیاط ندارن یه نعل به

پاهاشون ببندن تو آپارتمان یورتمه برن چون لیاقت دختر همینه!!! به عقیده همه مردم قدم زدن و این کارا مال

..... هاست دختر ایرانی نباید اینکارو کنه!!! چند دقیقه ای گذشت سیل اتومبیل هایی که جلوی پاش واساده بودن

تبدیل به رودخانه نیل شده بودن! با تردید به اطرافش نگاهی کرد هیچ تاکسی جلو پاش وانمیساد چون راننده

تاکسی ها نمیخواستن این ..... رو از نون خوردن بندازن چون راننده تاکسی ها میخواستن کسی رو از رزق

رو روزی نندارن و ثواب کنن برن بهشت!(البته بهشت که فرقی نداره براشون مهم حوریای بهشتی هستن) به

ساعتش نگاهی کرد 15 دقیقه ای بود واساده بود و N نفر جلوی پاش ترمز میزدن قیمت میدادن! همون موقع یه

زانتیا نقره ای با آرامش خاصی یکمی جلو تر واساد عقب گرفت یه فلشر زد ندا بهش نگاهی کرد از فاصله

10 20 متری که توش دیده نمیشد ولی حدس زد باید یه آشنا باشه بخواد اونو از این خفت و خواری نجات بده.

واسه همین آروم رفت سمتش یکمی بعد خیلی جا خورده بود همون پسر هم دانشگاهیش با نگاه سنگین به جلوش

نگاهی میکرد ندا زد روی شیشه پسر شیشه رو داد پایین آروم گفت میتونم تا یه مسیر بهتر برسونمتون یکم

دیگه واسین ترافیک ماشینا تا کوه دوماند هم میرسه! ندا به پشت سرش نگاهی کرد یکی چراغ میداد یکی داد

میزد یکی میگفت سگ خور 30 تومن یکی اشاره میکرد یکی بوس میفرستاد یکی با متانت منتظر بود ندا بره

سمتش و... چشاش از حدقه داشت میزد بیرون حق داشت چون توی شاخ آفریقا هم از این خبرا نبود! به پسر

هم دانشگاهیش نگاهی کرد گفت حق با شماست ببخشید مزاحمتون میشم پسر لبخندی زد گفت لیاقتشون بیشتر

از این نیست بعد خم شد در رو از داخل باز کرد گفت بفرمایین ندا در رو باز کرد نشست تو همون موقع از

پشت صداهایی میومد که توی جنگلهای آمازون هم به گوش نمیرسید! .... ..... قیمت بالا... مال من پرشیا بود

مال اون زانتیا واسه همین... ...به دهنت... و... ندا با عجله در رو بست اشک توی چشای دختر ایرانی جمع

شده بود چون پسر ایرانی با کمال آرامش خواهر مادرش رو بهم پیوند زده بود! مطمئنن دختر ایرانی اصلا

سرخورده و نا امید نشده بود اصلا اتفاق خاصی نیافتاده بود و این معمولی ترین اتفاق خیابونهای ایران بود!
پسر هم دانشگاهی راه افتاد ندا زیر چشمی بهش نگاهی کرد فضولی دخترونش عجیب اذیتش میکرد! دلش

میخواست بیشتر ازش بدونه دلش میخواست دلیل تمام این استایل عجیبش رو بدونه. حجب و حیا و البته یاد

دوست پسرش باعث میشد زبونش رو تکون نده ولی از طرفی توجیه های عوامانه دخترانه که توی سر همه

دخترا وجود داره باعث میشد استدلال های منطقی رو زیر پا بزاره و توجیه کنه! بالاخره نتونست بر فضولی

غلبه کنه و مثل همه دخترای دیگه توجیه عوامانه و دخترانش پیروز شد! آروم پرسید سامی اسم واقعیتونه؟

پسر با همون اخم همیشگی با سرش تایید کرد ندا یکمی مکث کرد گفت آقا سامی ترم چندین؟ سامی آروم گفت

ترم 3 رشته عمران. ندا با سر تایید کرد گفت خیلی خوبه. چند دقیقه بعد ندا آروم گفت آقا سامی میتونم یه

سوال بپرسم؟ اگه جوابش سخت بود یا نخواستین جواب بدین اصلا رودرواسی نداشته باشین بگین نه! سامی

آروم گفت بپرس ندا نگاهی کرد و تمام سوالهایی که مدتها ذهنش رو در موردش اشغال کرده بود به زبون

آورد! حتی جریان اون روز رو هم گفت که با دوستش میخواستن دستش بندازن! سامی سرش رو تکون داد

گفت خوبه! شما اعتراف کننده بزرگی هستین! ندا آروم خندید گفت همه دخترا همینن! سامی مکثی کرد و جواب

تمام سوالهای ندا رو یکی یکی و با آرامش خاصی داد. ندا مبهوت حرفاش شده بود و سامی استدلالهای فوق

العاده ای میاورد واسه توجیه اخلاقای عجیبش! حرفاش که تموم شد به ندا نگاهی کرد گفت حالا حس فضولی

دخترونه فروکش کرد؟ ندا سرش رو انداخت پایین آروم گفت خب آره! خیالم راحت شد! سامی آروم خندید

گفت پس خوشبحالت امشب راحت میخوابی! ندا خندید گفت آره دقیقا! چند دقیقه بعد سامی به ندا گفت شما

خونتون کجاست؟ من میرسونمتون ندا گفت نه مرسی چیزی نمونده یه تاکسی میگیرم میرم سامی بهش نگاهی

کرد گفت باز شما میخوایی ترافیک درست کنی؟ نمیترسی چرثقیل راهنمایی رانندگی بیاد ببرت؟ ندا خندید

گفت ما دخترا عادت داریم! سامی با سرش تایید کرد گفت منم واسه همین میگم پس بهتره زودتر بگی کدوم

سمت برم! ندا مکثی کرد میخواست بگه نه ولی ترس از بیرون و اجتماع نذاشت و آروم گفت اگه مزاحم نمیشم

از این سمت برین.
نیم ساعت بعد سامی ندا رو سر کوچه پیادش کرد بهم نگاهی انداختن ندا گفت ممنون آقا سامی خیلی لطف

کردین سامی سرش رو تکون داد گفت خواهش میکنم هرکسی بود توی اون وضعیت همین کارو میکرد. ندا

لبخند شیرینی زد گفت با اجازه و رفت به سمت خونه سامی یکمی باخودش فکر کرد و آروم حرکت کرد رفت.

ندا همینطور که به خونه نزدیک میشد به حرفای سامی فکر میکرد به برخوردشون به همه چیز ولی یه چیزی

اذیتش میکرد. یه حس دخترونه به شدت اذیتش میکرد حسی که توی وجود تمام دخترا بود و اونم چیزی نبود جز

تشویش! بهروز هرگز حق نداشت حتی با یه دختر برخورد اجتماعی داشته باشه ولی ندا خیلی راحت از این

برخوردها داشت و نمونش هم سامی! ندا کلید رو توی در چرخوند مکثی کرد هیولای درونش زبونه کشید بهش

گفت تنوع! تنوع! تنوع! ندا سرش رو تکون داد رفت داخل خونه. اما تنوع چی بود؟ تنوع درواقع همون

خواست درونی هر دختر بود...

ادامه دارد...
 
قيمت - قسمت سوم

 

آخر شب ندا روي تختش دراز کشيده بود ذهنش به سرعت پيراميون مسائل پيش اومده ميچرخيد. حيا و ذات

دخترونش نيمذاشت يه لحظه خيانت به بهروز رو تحمل کنه ولي هيولاي درونش با قدرت فرياد ميزد تنوع!

تنوع! تنوع! تشويش عجيبي تمام تنش رو پر کرده بود کلي درس داشت ولي بقول معروف دست و دلش به

درس نميرفت! دلش ميخواست به جنس مخالف جديدي که روي ذهنش تاثير شگرفي گذاشته بود توجه کنه ولي

درست نقطه مقابلي هم داشن. يه وجدان لطيف دخترونه بهش ميگفت تو 1ساله که عاشق بهروزي و توي اين

1 سال هميشه با دوستات پسرهاي دانشگاه رو دست انداختين همه چيز مثل هميشه طبيعيه چرا بايد فکر کني

اين پسر با بقيه فرق داره؟ تو يه عشق کهنه رو به يه هوس دخترانه (تنوع) ميفروشي؟ هي هيولاي درونش

ميتوپيد هي وجدان دخترونش جواب ميداد ولي هيچ داوري در کار نبود که بگه حق با کيه! ضعف تصميم گيري

يه دختر به وضوح در اين لحظه معلوم ميشد...
همون لحظه بهروز هم روي تختش دراز کشيده بود ثانيه شمار ساعت روي ميز عسلي کنارش با سرعت

حرکت ميکرد و داد ميزد تيک تيک تيک تيک تيک بهروز احساس عجيبي داشت تو دلش احساس خطر ميکرد و در

اين 1 سال عشقي که با ندا داشتن اين دفعه اول بود! دستاش رو گذاشت روي صورتش نفس عميقي کشيد

گفت چرا اينطوري شدم من؟ نکنه ندا طوريش شده؟ ته دلش خالي شد موبايل رو برداشت يه اس ام اس

واسه ندا فرستاد... جوابي نيومد چند بار زنگ زد نه بازم جواب نداد! بهروز خيلي ترسيده بود گفت نکنه

چيزيش شده باشه؟ 1ساعتي توي اتاقش قدم زد با حالتي آشفته ضبط کوچيکش رو روشن کرد "ابي" با صداي

رسايي فرياد ميزد...
ستاره هاي سربي... فانوسکهاي خاموش... منو هجوم گريه... از ياد تو فراموش...
تو بال و پر گرفتي به چيدن ستاره
دادي منو به خاک اين غربت دوباره
دقيقه هاي بي تو پرنده هاي خستن
آيينه هاي خالي دروازه هاي بستن...
اگه نرفته بودي جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود به سوي تو روانه
اگه نرفته بودي گريه منو نميبرد...
******
فردا صبح بهروز با عجله رفت سمت دانشگاه توي حياط با اخم ناراحتي يه گوشه نشسته بود که ندا کم کم از

دور پيداش شد براش دست تکون داد ندا اومد سمتش قيافه بهروز همه چيز رو آشکار ميکرد ندا سرش رو

انداخت پايين گفت ببخشيد ديشب حالم خوب نبود ميخواستم تنها باشم. بهروز پاشد جلوش واساد يکمي به

اطراف نگاه کرد صبح زود بود زياد شلوغ نبود بعد به ندا خيره شد گفت به عقلت نرسيد دل من 1000 راه

ميره؟ به درک و شعورت نرسيد تا صبح داشتم مثل ديوونه ها توي اتاقم راه ميرفتم؟ ندا آروم گفت بهروز بهم

حق بده روحيم خراب بود بهروز نيشخندي زد گفت شما دخترا کوچکترين بويي از عقل و درک نبردين فقط

شعار بلدين ندا سرش رو آورد بالا گفت منظور؟ بهروز محکم زد توي گوشش ندا با نا باوري اشک توي

چشماش جمع شد بهروز بهش نگاهي کرد گفت منظورم اين که من بدبخت تا صبح مثل ديوونه ها داشتم راه

ميرفتم توي بي احساس جواب تماسهاي منو نميدادي چون روحيه ات خوب نبود! ميتونستي يه اس ام اس بزني

همينو ديشب بگي دل من 1000 راه نره ميتونيستي نه؟ ندا دستش روي صورتش بود سرش رو تکون داد

چيزي نگفت رفت سمت مجتمع.
سر کلاس بهروز تمام فکرش به رفتار تند خودش با ندا بود. درسته ندا اشتباه کرده بود ولي بهروز هم نبايد از

کوره در ميرفت بهر حال دخترا کشش درک عميق پسرا رو ندارن و کلا احساسي تصميم ميگيرن. مطمئنن

بهروز با عشق اون سيلي رو به گوش ندا زده بود اگه عاشقش نبود چرا بايد اينجوري نگرانش ميشد؟
همون لحظه ندا سر کلاس دستش روي صورتش بود با بغض به اون لحظه ي خشم بهروز فکر ميکرد. چرا

بايد بهروز ميزدش؟ اينکه ندا از لحاظ روحي ... شده بود دليلي براي خشم بهروز بود؟ بهروز يکمي تند رفته

بود ولي يه دختر هرگز از عمق نميفهمه چرا عشقش خشم گين شده فقط تو سرش يه جور توجيه بي منطق

فرو ميکنه ميگه اون منو دوست نداره که اين رفتارو کرده! و ندا مثل بقيه دخترا دقيقا همين افکار رو داشت!

سر کلاس مرتب به خودش ميگفت بهروز منو دوست نداره بهروز منو درک نميکنه بهروز حرفاي منو نميفهمه

بهروز... اما افسوس اينا بهانه هايي بود که ذهن هر دختري رو پر ميکنه...
******

 

 

 

 

 


2 هفته بعد...
بهروز روي تخت اتاقش دراز کشيده بود دستاش زير سرش بود به سقف اتاقش خيره شده بود تمام خاطرات

خوب و بد از جلوي چشاش رد ميشد. احساس ميکرد ندا با اون سرد شده ديگه نداي قديم نيست ديگه عشق پر

حرارت هميشگي نيست. لبخندي زد گفت عيبي نداره حتما مشکلات شخصي داره نميخواد بهم بگه من نبايد

بزارم بهش بد بگذره بايد کمکش کنم اين مشكل روحي رو به سلامت تموم کنه. موبايلش رو برداشت يه اس ام

اس نوشت "دوستت دارم" فرستاد براي ندا. چند دقيقه بعد اس ام اس اومد "منم همينطور". بهروز يه نفس

راحت کشيد لبخندي زد گفت تموم زندگيه مني. بعد با خيال راحت و آسوده چشاش رو بست کمي استراحت

کنه...
همون موقع ندا هم روي تخت اتاقش دراز کشيده بود داشت فکر ميکرد به خودش به بهروز به عشقي که

داشتن به اتفاقاتي که افتاد به هيولاي درونش که ميگفت تنوع! به وجدان دخترونش به دليل و برهان هاي

دخترونش و... يکم بعد موبايلش زنگ خورد مکثي کرد موبايلش رو جواب داد يه خبر احوال گرم و صميمي کرد

يکمي صحبت کردن آخرش 2تا بوس محکم فرستاد تلفن رو قطع کرد. چشاش رو بست رفت توي فکر. از پشت

تلفن صداي يه پسر ميومد ولي بهروز که خواب بود! پس مطمئنن صداي يه پسره غريبه اما آشنا ميومد...
******
2 ماه بعد...
در آپارتمان نيمه باز بود ندا آروم در رو باز کرد اومد توي خونه و در رو پشت سرش بست. به اطرافش

نگاهي کرد خونه مجلل و قشنگي بود آروم رفت تو به دکورهاي با سليقه خونه نگاهي کرد تو دلش اين سليقه

برتر رو تحسين کرد. همون موقع يه صدايي اومد. سامي در حالي که دکمه هاي پيرهنش رو ميبست با لبخند

قشنگي اومد سمتش گفت خيلي خوش اومدي بفرمايين بعد خودش رفت سمت سالن پذيرايي نشست روي يه

مبل گفت چرا تعارف ميکني؟ بفرمايين ديگه. ندا اومد سمت سالن پذيرايي نشست روي مبل خنديد گفت تعارف

نميکنم داشتم فکر ميکردم. سامي لبخندي زد گفت خب چه خبر؟ دفعه اوليه که اومدي خونه ما حالا ميشه

تعارف رو بزاري کنار؟ بابا مردم از سردي! ندا لبخندي زد گفت اوف چقدر شلوغش ميکني؟ بعد اومد کنار

سامي نشست دستش رو گرفت گفت تو چه خبرا؟ بهروز رو خيلي وقته نديدم تو بهروز رو توي دانشگاه

ميبيني؟ سامي آروم تاييد کرد گفت چند باري ديدمش خيلي توي خودش بود تنها هم بود دوستاش رو زياد ميبينم

ولي بهروز هيچ وقت توي جمعشون نيست. ندا يکمي فکر کرد گفت بيخيال ولش کن. يکم بعد ندا گفت سامي

مرديم از بيکاري پاشو ضبظ رو روشن کن سامي خنديد رفت ضبط رو روشن کرد يه آهنگ شاد گذاشت ندا

پاشد گفت رقص بلدي؟ سامي گفت اي همچين! ندا خنديد دستش رو کشيد رفتن يه گوشه شروع کردن به

رقصيدن و تو هم ديگه ميلوليدن...
بهروز توي پارک روي يه نيمکت نشسته بود به بسته سيگارش نگاهي کرد هنوز چند تايي داشت يه سيگار

روشن کرد به زمين خيره شد زير لبش چيزي زمزمه ميکرد و آروم از سيگارش کام ميگرفت. تو دلش ميگفت

رفت که رفت به درک که رفت اصلا بهتر که رفت رفتني بايد بره. اما افسوس که اينا همش شعاره. يه پسر

وقتي از درون ميشکنه ديگه هيچي مرحمش نميشه...
ندا و سامي نفس زنان به ديوار تکيه دادن خيلي رقصيده بودن نفسشون بريده بود! ندا خنده اي کرد گفت سامي

تو چقدر خاله اي؟ از زنا بيشتر ميرقصي! سامي خنديد جلوي ندا واساد تو صورتش خيره شد گفت از دوست

دخترم ياد گرفتم بعد آروم سرش رو آورد جلو زل زد ندا هم با ترديد يکمي نگاش کرد بعد چشماش رو بست

سامي لباش رو نزديک تر کرد گذاشت روي لباي ندا و محکم فشار داد...


ادامه دارد...

 


قيمت - قسمت چهارم

 

سامي لباش رو از روي لباي ندا برداشت يکمي بهم خيره شدن ندا هنوز در مورد کارش ترديد داشت چون تنها

کسي که تو زندگيش باهاش س.... داشت همون عشق قديميش بهروز بود. يکمي فکر کرد ولي بازم مثل هميشه

نيروي شهوت جلو داري نداشت. دستاش رو پشت سر سامي قفل کرد محکم به سمت خودش کشيدش.
بهروز روي نيمکت پارک نشسته بود هوا آروم آروم رو به تاريکي ميرفت دلش شور عجيبي افتاده بود آخرين

سيگار رو از پاکتش در آورد و روشن کردن سرش رو گذاشت بين دستاش و آروم و بي صدا اشکاش روي

گونه هاش ميچکيد.
ندا روي تخت دراز کشيده بود سامي روي لباش رو بوسيد دستي  کد! تو آينه به خودش خيره شد به بدن

ظريف خودش نگاه کرد که چطوري يه جاي سالم براش نمونده بود آروم گفت بهروز نميذاشت يه تار مو از

سرم کم شه حالا ببين اين چيکارم کرده...
بهروز توي پارک قدم ميزد يه جوون روي نيمکت نشسته بود به بهروز نگاهي انداخت گفت حشيش هروئين

کريستال کوک قرص همه جوره هست. بهروز بهش نگاهي کرد از وقتي ندا ترکش کرده بود و بهروز از

آشفتگي غروبها به پارک ميومد اين جوون رو هميشه ديده بود ولي بهش اعتنايي نداشت آروم سرش رو تکون

داد گفت هيچ کدوم بعد پاکت سيگارش رو آورد يادش افتاد خاليه! پرتش کرد يه گوشه راه افتاد رفت.
******
روز ها پشت هم ميگذشتن ندا به سامي نزديک تر شده بود بهروز به کلي از ياد همه رفته بود حتي دوستايي که

يک روز بدون اون سر کلا نميرفتن. بهر حال رسم زندگي همينه يا با ما يا بر ما! بهروز کلاسش تموم شده بود

به سمت در خروجي ميرفت يهو ندا رو ديد که داره از در خارج ميشه با احتياط از دور نگاش ميکرد ندا از در

دانشگاه رفت بيرون بهروز با عجله پشت سرش دويد چند لحظه بعد بهروز هم خارج شد ندا رفت خيابون

پاييني موبايلش رو در آورد يه تلفن زد بعد يه گوشه واساد. بهروز هم يه گوشه واساد از دور بهش خيره شده

بود کنجکاوي امونش رو بريده بود همون موقع يه پسر کنار ندا واساد يه چيزي گفت ندا پشتش رو کرد پسر

همچنان داشت حرف ميزد ندا چند قدم رفت اونور تر بهروز فهميد يارو فکر کرده ندا ..... داره باهاش صحبت

ميکنه! بهر حال از ديد ما ايرانيا هر دختري که کنار خيابون منتظر باشه از ديد همه اون .....؟! حالا ميخواد

منتظر دوستش باباش مامانش يا هرکسي باشه مهم اينه که کنار خيابون منتظر شدن يعني ..... و از بقال و

چقال و نونوا ميوه فروش گرفته تا معتاد و الاف همه بهش خيره ميشن ببينن بالاخره کي اين تيکه ناب رو بلند

ميکنه ميبره!! غيرت گلوي بهروز رو فشار ميداد ولي حيا نميذاشت بره جلو پسره هم يکسره به ندا يه چيزايي

ميگفت ندا هم با ترس و وحشت به اطراف نگاه ميکرد ببينه چند 100 نفر هم وطن با غيرت دارن فيلم سينمايي

مزاحم رو نگاه ميکنن! بهروز آستينش رو زد بالا غيرت خونش رو به جوش آورده بود ولي به خودش ميگفت

نه نه منو اون نصبتي نداريم خودت رو کوچيک نکن. پسره بيخيال نميشد و ادامه ميداد يهو بهروز کنترلش رو

از دست داد حمله کرد سمتش پسر مزاحم تا رفت ببينه کي صداش ميکنه مشت محکم تمام لب و دهنش رو پاره

کرده بود تا رفت به خودش بياد مشتهاي رگباري بهروز روي سر و بدنش امونش نميداد! چند لحظه بعد بهروز

پسره رو ول کرد رفت عقب تمام اينا توي کمتر از 30. 40 ثانيه اتفاق افتاده بود و همه مات و مبهوت خيره

شده بودن چي شد کي به کي شد! پسر مزاحم روي زمين افتاده بود خون از همه جاش ميريخت ندا دهنش باز

مونده بود به بهروز نگاه ميکرد هم وطن هاي با غيرت هم که از فيلم سينمايي مزاحم لذت ميبردن حالا از

بازيگر افتخاري که نقش سيلوستر استلونه رو بازي ميکرد به وجد اومده بودن با ذوق بيشتري نگاه ميکردن!

پسره روي زمين به خودش ميپچيد خون از سر و صورتش ميچکيد چند لحظه بعد زانتيا نقره اي(سامي) کنار

خيابون واساد ندا با ترديد به بهروز نگاهي کرد سرش رو انداخت پايين سوار ماشين شد رفت! فيلم سينمايي به

اوجش رسيده بود هم وطنهاي با غيرت با لذت تمام ميخنديدن از اتفاقي که افتاده بود! مخصوصا حرکت آخر!

يکي از همون هم وطن هاي با غيرت داد زد زنگ زدم 110 الان ميان هردتاشون رو جمع ميکنن برن! بقيه هم

بلند گفتن دست گلت درد نکنه همينان که مملکت رو خراب کردن!! بهروز نيشخندي به خودش و زندگي زد

ميتونست فرار کنه بره ولي چون بخاطر ناموسش اينکارو کرده بود واسش هيچيزي اهميت نداشت حتي لحظه

اي که ندا سرش رو انداخت پايين با وقاهت تمام سوار ماشين دوست پسرش شد حتي لحظه اي که هموطنهاي

با غيرت ازش دفاع که نکردت هيچ تازه زنگ زدن فروختنش حتي لحظه اي که به ديوار تکيه داده بود منتظر

ماشين گشت بود و هموطن هاي با غيرت مرتب بهش زخم زبون ميزدن سرکوفت ميزدن و... يکم بعد ماشين

گشت نيروي ناانتظامي (انتظامي) اومد به پسر مزاحم که روي زمين صورتش خوني بود نگاهي کردن افسر

گشت اومد جلو گفت چي شده؟ گفت بهروز گفت مزاحم ناموسم شده بود افسر به دورو برش نگاهي کرد گفت

پس خودش کو؟ بهروز سرش رو انداخت پايين گفت رفت! هموطن هاي با غيرت بلند زدن زير خنده و بهش

تيکه مينداختن افسر گشت گفت اولا من ناموسي نميبينم اگر ناموست بود چرا گذاشتت رفت؟ صبر نکرد يه

شهادت بده که تو دردسر نيافتي؟ دوما اصلا مزاحم شد که شد حتي اگه ناموس تو رو جلوي چشات داشت

ميکشت بازم بايد زنگ بزني ما بياييم نه اينکه گردن کلفتي کني!!! بهروز با ناباوري به افسر گشت نگاهي کرد

ترجيه داد جوابي نده! ولي غيرتش نذاشت و آروم گفت اگه به شمار زنگ ميزدم که تا بيايين از ناموسم چيزي

باقي نميموند موقع قتل با 1 ساعت تاخير ميرسين بعد براي مزاحمت زودتر بيايين؟ افسر اخم کرد گفت خفه

شو امثال تو همه جا رو به لجن کشيدن بعد به سرباز نگاهي کرد گفت بازداشتش کنين بره جايي که پوستش

رو بکنن تا ببينه گردن کلفتي توي خيابون چه طعمي داره. سرباز با غرور اومد جلو دستاي بهروز رو از پشت

گره زد دستبند رو محکم بهش قلاب کرد و محکم تر هولش داد سمت ماشين افسر نيشخندي زد گفت برو تا

آدمت کنن!
شب در بازداشتگاه باز شد سرباز بهروز رو صدا کرد اونم پاشد رفت بيرون. افسر نگهبان بهروز رو کشيد

کنار به صورت کبود و داغون بهروز نگاهي کرد گفت خانوادت اومدن سگ وحشي شون رو جمع کنن ببرن.

بهروز با سر تاييد کرد افسر گفت گوش کن مادر... اگه پات رو گذاشتي بيرون 1 کلمه زر بزني اينجا چي شده

يه پرونده درست ميکنيم برات دودمانت بر باد بره شير فهمه؟ بهروز دوباره با سرش تاييد کرد افسر نگهبان

آورم زد پشت سر بهروز گفت صورتت .... هم بگو توي دعوا مشت خورده اينجوري شده بهروز دوباره تاييد

کرد افسر گفت هري سگ وحشي بهروز آروم به سمت سالن ميرفت افسر بلند داد زد سگ وحشي.
جلوي در کلانتري بهروز به پدرش گفت خسته ام ميرم يکمي قدم بزنم بعد راه افتاد به سمت پارک هميشگي تا

با خودش خلوت کنه به ياد تموم دردهاش...

ادامه دارد...

 

قيمت - قسمت پنجم

 

بهروز آرم با خودش قدم ميزد ولي فقط جسمش روي زمين بود غرورش جوري شکسته بود که نفسي براش

نمونده بود. 1 ساعت بعد توي همون پارک هميشگي نشست روي نيمکت يه سيگار روشن کرد و به سختي توي

فکر بود. ندا وقاهت رو به حد اعلا رسونده بود و بهروز واقعا حق داشت. آروم از سيگارش کام ميگرفت به

زمين خيره بود چند قطره اي اشک رو گونه هاش چکيد.
ندا روي تخت اتاقش دراز کشيده بود و با خودش به کار بهروز فکر ميکرد به اينکه بهروز با تمام وجود

غيرتش رو به همه نشون داد اما سامي حتي ازش نپرسيد چي شده بود! حالا وقتي سامي و بهروز رو مقايسه

ميکرد ميديد شايد بهروز يه بچه پولدار نبود شايد بهروز لباس فلان مارک تنش نبود شايد بهروز ابرو نميگرفت

و موهاش رو فشن درست نميکرد! اما بهروز خيلي چيزهاي ديگه داشت که امثال سامي 1 ذره اش هم نداشتن.

ندا آشفته توي فکر بود و احساس ميکرد تنوع دخترونه دلش رو زده! ولي خودش هم نميدونست ميخواد چيکار

کنه!
بهروز آروم توي پارک قدم ميزد ديگه واسش نفسي نمونده بود از همه جا بريده بود احساس ميکرد داره خفه

ميشه دلش ميخواست از همه چيز فرار کنه از خودش از شخصيتش از اتفاقايي که افتاده بود ديگه دلش

نميخواست بهروز باشه ديگه نميخواست چيزي رو به ياد بياره. همينطور که قدم ميزد يکي توي تاريکي گفت

حشيش هروئين کريستال کوک قرص همه جوره هست اين صداي آشناي همون پسر هميشگي بود که بهروز

10 ها بار توي پارک ديده بودش و بهش اعتنايي نميکرد. اما اينبار ترديد تمام وجودش رو گرفت دلش ميخواست

عقده هاي زندگي رو يه جوري سر خودش و دنيا خالي کنه دلش ميخواست خودش نباشه دلش ميخواست

ذهنش از اين دنيا و تلخي هاش پاک شه دلش ميخواست يه راهي براي ارضا کردن روح بيمار خودش پيدا کنه

و حالا پيدا کرده بود. آروم رفت سمت پسر بهش گفت خسته ام ميخوام همه چيز يادم بره پسره نيشخندي زد

نعشه وار گفت عيبي نداره منم يه روز مثل تو بودم بد بختي هاي زندگي منو به اين راه کشوند اگه ميخوايي

همه چيزو فراموش کني دواي دردت همينه. از جيبش يه پلاستيک کوچيک در آورد 2 نخ سيگار سمت بهروز

گرفت گفت دوات فقط همينه. بهروز به سيگارها نگاهي انداخت با تعجب گفت اين؟ اين که سيگاره! پسر

نيشخندي زد گفت بهش ميگن "حشيش" "علف" "هزاري" "بنگ" "سيگاري" تو هم هرچيزي دوست داري اسمش

روبزار روشن کردي تند تند محکم و عميق ازش کام بگير يکم بعدش به آرزوت ميرسي. بهروز مکثي کرد اون

2 تا سيگار رو از پسر گرفت گفت چقدر ميشه؟ پسر گفت مهمون ما باش؟ بهروز گفت نه ممون پسره يکمي

فکر کرد گفت دفعه اولته ميخوام مشتري شي شما 1000 چوب بده بهروز از جيبش يه 1000 تومني در آورد

بهش داد رفت يه گوشه ديگه پارک که خيلي خلوت و تاريک بود روي نيمکت نشست يکي از سيگارهارو در

آورد روشن کرد و به گفته پسره تند تند و محکم ازش کام عميق ميگرفت. بوي عجيبي اطرافش رو پر کرده

بود بهروز تازه فهميد چرا بهش ميگن علف! سيگار به وسطاش رسيده بود بهروز احساس ميکرد محيط يکم

دور سرش ميچرخه! ياد ندا افتاد با ولع بيشتري سيگار رو تا آخر کشيد! ته سيگار رو پرت کرد يه گوشه به

تاريکي خيره شد احساس ميکرد چند نفر اونجا راه ميرن پاشد به خودش نگاه کرد فکر ميکرد وزني نداره به

نميکت نگاه کرد فکر ميکرد توي ورزشگاه نشسته بلند زد زير خنده گفت دواي دردم همينه همش توهمه همش

توهمه. آروم باخودش صحبت ميکرد و ميخنديد يکم بعد يهو ياد ندا افتاد به زمين خيره شد و بلند زد زير گريه

حالا با خودش حرف ميزد و اشک ميريخت...
******
1 ماه بعد...
ندا روي صندلي توي حياط دانشگاه نشسته بود فکر ميکرد. اين روزا اصلا حال و حوصله نداشت تشويش تمام

وجودش رو پر کرده بود. دوستش صداش کرد ندا گفت بله؟ گفت بيا کارت دارم. ندا با بيحالي پاشد رفت گفت

چيه؟ دوستش نيشخندي زد گفت سامي چطوره؟ ندا گفت نميدونم امروز نديدمش حالا حرفت رو بگو. دوستش

بهش نگاهي کرد دستش رو کشيد برد اون سمت دانشگاه گفت همينجا واسا بعد رفت با 2 تا دختر ديگه اومد

گفت اينارو ميشناسي؟ ندا گفت نه! دوستش خنديد با حالت خاصي گفت دوست دختراي سامي جون هستن!

دخترا با تعجب به هم نگاهي کردن گفتن يعني چي؟ دوست ندا گفت يعني سامي با هر 3تاتون تريپ داره همين!

ندا خنديد گفت امکان نداره من سامي رو خوب ميشناسم اصلا حرفشم نزن. يکي از دخترا گفت اتفاقا منم همين

نظر رو دارم! 3 تا دختر با اخم و غضب به هم ديگه نگاهي کردن يکي از دخترا گفت سامي خودش کجاست؟

ندا آروم گفت ظهر کلاس داره مياد دختره شمارش رو داد گفت سامي اومد منم خبر کن بيام باهاش کار دارم

اون يکي هم همينکارو کرد بعد رفتن! دوست ندا به ندا خيره شد گفت خاک بر سرت ميدوني چه بلايي سر

بهروز اومده؟ ندا با ترديد گفت نه. دوستش گفت اين رسم روزگار نبود بخاطر يه پسر دروغ گوي بي غيرت

که با 10 تا مثل تو دوسته عشق واقعيت رو ول کني. ندا دلش ريخت گفت چي شده؟ بهروز کجاست؟

دوستش پشتش رو بهش کرد گفت ندوني بهتره بعد آروم ازش دور شد ندا دوباره گفت توروخدا بگو چي شده؟

دوستش چرخيد بهش نگاهي کرد گفت بهروز از دانشگاه اخراج شده ندا با ترس گفت واسه چي؟ دوستش

نيشخندي زد گفت اعتياد! بعد پشتش رو کرد رفت. ندا باورش نميشد چي شنيده به ديوار تکيه داد دنيا دور

سرش ميچرخيد شوک عجيبي بهش وارد شده بود آروم زد تو سرش گفت باورم نميشه بعد سريع موبايلش رو

در آورد شماره بهروز رو گرفت اما کسي جواب نداد چند بار ديگه زنگ زد کسي جواب نداد. ندا آروم اشکاش

رو پاک کرد گفت بهروز تو رو خدا جواب بده و دوباره زنگ زد اينبار يکي گوشي رو برداشت ندا با عجله

گفت الو؟ بهروز خودتي؟ يه پسر غريبه گفت بهروز کيه؟ ندا گفت اين مگه شماره آقا بهروز نيست؟ پسر

گفت خانم اين شماره واگذار شده لطفا زنگ نرنين! ندا تلفن رو قطع کرد گريه امونش رو بريده بود ولي

افسوس که هميشه براي جبران وقت نيست...
ندا با اينکه حالش از بد بدتر بود نيمتونست روي پاش واسه بازم توي دانشگاه منتظر سامي موند ظهر سامي

اومد دانشگاه ندا با عجله رفت سمتش سامي خنديد گفت سلام اينجا... حرفش تموم نشده بود که ندا جلوي همه

سيلي محکمي به گوشش زد شماره اون 2تا دختر رو پرت کرد توي صورتش گفت يک بار ديگه اسم منو بياري

هرچي ديدي از چشم خودت ديدي آشغال پس فطرت. بعد سريع دويد به سمت در خروجي. دوستش که اين

اتفاق رو ديده بود سريع دويد دنبالش خيابون پاييني بهش رسيد به زور نگهش داشت گفت صبر کن ندا با گريه

گفت ولم کنين بزارين به درد خودم بسوزم دوستش کشيدش کنار گفت ببين ديگه واسه همه چيز دير شده خب؟

اما اگه دلت واسه بهروز تنگ شده من زنگ ميزنم به داداشم (قبلا از دوستاي صميمي بهروز بود) ازش ميپرسم

کجا ميشه پيداش کرد باهم ميريم خوبه؟ ندا با سر تاييد کرد گفت تورو خدا همين الان بپرس دوستش موبايلش

رو در آورد با داداشش صحبتي کرد بعد تلفن رو قطع کرد گفت داداشم ميگه نرين بهتره بهروز رو فراموش

کنين اما اگه اصرار دارين و به يه بار ديدن راضي ميشين نزديک غروب برين پارک نزديک خونشون بيشتر

موقع ها اونجا ميشينه.
تا نزديک غروب بشه ندا داشت پرپر ميشد دوستش زنگ زد گفت نيم ساعت ديگه جلوي پارک باش... نيم ساعت

بعد ندا و دوستش جلوي پارک بودن دوستش دستش رو گرفت گفت داداشم گفته ديگه خيلي دير شده از تو هم

خواهش ميکنم جنبه داشته باش هرچي ديديم همينجا فراموش ميکنيم بعد ميريم باشه؟ ندا با سر تاييد کرد

دوستش دستش رو کشيد با هم رفتن داخل پارک يکمي چرخيدن اثري از بهروز نبود دوستش دوباره زنگ زد به

داداشش گفت کجا ميشينه؟ اين همه آدم اينجان. داداشش يه چيزي گفت تلفن رو قطع کرد دوستش دست ندا

رو کشيد رفتن يه گوشه خلوت هوا نزديک تاريکي بود نور قرمز خورشيد همه جا رو سرخ کرده بود دوستش

آروم به ندا اشاره کرد گفت اونجا رو ببين ندا يکمي جاش رو عوض کرد بهروز روي يه نيمکت نشسته بود به

زمين خيره بود يه سيگار تو دستش بود آروم سرش رو به حالت عصبي تکون ميداد با خودش صحبت ميکرد

ندا احساس کرد داره از پا ميافته ولي به زور روي پاهاش واساده بود بهروز يه کام از سيگارش گرفت يه

چيزي به خودش گفت بلند زد زير خنده ندا به چهره تکيده و داغون بهروز نگاهي کرد باورش نميشد اين عشق

قديميش همون پسر 25 ساله باشه قيافش از 35 سال هم رد کرده بود لاغر شده بود لباساش خاکي نامرتب بود

و به حالت عصبي دست و پاش آروم ميلرزيد ندا کنترلش رو از دست داد رفت سمتش دوستش يه جيغ زد

گفت ندا برگرد اما دير شده بود ندا رفت جلوي بهروز واساد بهش خيره شد بهروز که تازه متوجه شده بود به

صورت ندا نگاهي کرد يه نيشخندي زد گفت بازم توهم! ندا اشکاش رو پاک کرد گفت توهم نيست من دارم

خواب ميبينم. تو واقعا همون بهروزي؟ بهروز از جاش پاشد رفت نزديک تر آروم روي تن ندا دست کشيد پريد

عقب گفت توهم نيست توهم نيست ندا زد زير گريه گفت بهروز تورو خدا بس کن همه چيز تموم شده من

اومدم دنبال تو اومدم که با هم برگرديم يهو بهروز زد زير خنده يکمي نگاش کرد آروم روي چشاش دست کشيد

دوباره رفت عقب تر بازم روي چشاش دست کشيد يهو با سرعت شروع کرد به دويدن همينطور که از اونجا

دور ميشد داد ميزد توهم نيست توهم نيست...

سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو... نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط حامد  |